سفر به سرزمین خورشید
این روزها خیلی دلتنگ بودیم ،تصمیم گرفتیم راهی سرزمین خورشید شویم .در این سفر منصوره و مامان و بابا مارا همراهی کردند.محل اقامت ما خانه خاله مهری نزدیک حرم بود .برای رفتن به حرم لحظه شماری می کردم هیچوقت تا به حال این حس را نداشتم ،فکر می کردم فقط اونجاست که میشه درد ودل کرد وبعد پشیمون نشد .می خواستم فقط با امام مهربانیها صحبت کنم .به درب باب الجواد که رسیدیم ایستادیم و اجازه ی ورودمان را با اندک سرمایه ای که از حضور قلب داشتیم خواندیم و بعد به سمت حرمش حرکت کردیم آنجافقط اشکهایم بود که می ریخت ،تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند ،آنقدر گریه کردم تا سبک شدم .
یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه م انگار
یه دل شکسته افتاد زیر دست وپای زوار
دلمو نذر تو کردم که هنوز دل نگرونم
چی می شد مثل کبوتر،زیر ایوونت بمونم
مث خواب بود مث رویا،مث لمس آسمون بود
تو هیاهوی صداها،یه سکوت مهربون بود
پای حوض نقره پوشت ،رو به گلدسته نشستم
دلمو به قفلای پنجره فولاد توبستم
یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه م انگار....

توی این سفر چون مدت اقامت ما کوتاه بود ما فقط حرم می رفتیم .آیدا و امیرمحمد وعلی هم که عالمی داشتند .شبها در صحن جامع رضوی آنقدر می دویدند تا از نفس می افتادند .شب پنجشنبه هم دعای کمیل را آهنگران خواند که خیلی فضا روحانی و خوب بود .آن شب من ورضا دعا را با معنی و از ته قلب خواندیم و از خدا خواستیم کمکمون کنه .........
خدایا ببخش آن گناهانى را که پرده عصمتم را میدرد
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من کیفر عذاب نازل میکند
خدایا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من میبندد
خدایا ببخش آن گناهانى را که مانع قبول دعاهایم میشود
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من بلا میفرستد
خدایا هر گناهى که مرتکب شده ام و هر خطایى از من سر زده همه را ببخش
اى خدا من به یاد تو بسوى تو تقرب میجویم و تو را سوى تو شفیع میاورم
اى خدا غمى بزرگ در دل دارم و حالى بسیار ناخوش و اعمالى نارسا
و زنجیرهاى علایق مرا در بند کشیده و آرزوهاى دور و دراز دنیوى از هر سودى مرا باز داشته
و دنیا به خدعه و غرور و نفس به جنایت مرا فریب داده است
اى خداى بزرگ و سید من به عزت و جلالت قسم که عمل بد و افعال زشت من دعاى مرا از اجابتت منع نکند


سفر به سرزمین خورشید
